close
تبلیغات در اینترنت
شوخی هایی در جبهه

مســــــجــد ســـیدالشــــــهـــــــدا
ورود كلیه بردران ممنوع شوخی های جبهه   خندیدن و خنداندن در جبهه ها رواج بود و در اسارت کیمیایی بود . اینک آنچه می آید خاطراتی است از شوخ طبعی ها در دوران دفاع مقدس و در زمان اسارت .... آفتاب نیمه شب وقتی بی خوابی می افتاد سرمان،دلمان نمی آمد كه بگذاریم دیگران راحت بخوابند، خصوصا دوستان نزدیك.به هر بهانه ای بود بالا سرشان می رفتیم و آنها را از جا بلند می  كردیم.رفیقی داشتیم،خیلی آدم رك و بی رودربایستی بود. یك شب حوالی اذان صبح رفتم به بالینش،شانه اش را چند بار تكان دادم و آهسته به…
قالب وبلاگ آپلود عکس

درباره ي سايت


ما یعنی نوجوانان مسجد سید الشهداء رباط کریم سعی داریم تا تمامی فعالیت هایی که در مسجد اتفاق می افتد در این وبلاگ جمع اوری کنیم و برای شما به نمایش بگذاریم. همشهری های محترم و علاقه مندان به وبلاگ نویسی می توانند در این وبلاگ عضو شده و برای ما مطلب بفرستند.
نويسندگان
محمدرضا کریمی ارسالی: 17
آرش نقیبی ارسالی: 2
چت باكس

نام :
وب :
پیام :
2+3=:
(Refresh)
امکانات وب



ذکر روزهای هفتهآیه قرآن تصادفی

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ




RSS


POWERED BY
rozblog.COM

پیغام مدیر سایت
سلام دوست من به سایت مســــــجــد ســـیدالشــــــهـــــــدا خوش آمدید لطفا برای استفاده از تمامی امکانات

دانلود فایل , شرکت در انجمن و گفتگو با سایر اعضا در سایت ثبت نام کنید







ورود كلیه بردران ممنوع

شوخی های جبهه

 


خندیدن و خنداندن در جبهه ها رواج بود و در اسارت کیمیایی بود . اینک آنچه می آید خاطراتی است از شوخ طبعی ها در دوران دفاع مقدس و در زمان اسارت ....

ورود كلیه بردران ممنوع

آفتاب نیمه شب

وقتی بی خوابی می افتاد سرمان،دلمان نمی آمد كه بگذاریم دیگران راحت بخوابند، خصوصا دوستان نزدیك.به هر بهانه ای بود بالا سرشان می رفتیم و آنها را از جا بلند می  كردیم.رفیقی داشتیم،خیلی آدم رك و بی رودربایستی بود.

یك شب حوالی اذان صبح رفتم به بالینش،شانه اش را چند بار تكان دادم و آهسته به نحوی كه دیگران متوجه نشوند گفتم:هی هی،بلند شو آفتاب زد. آقا چشمت روز بد نبیند،یك مرتبه پتو را كنار زد، و با صدای بلند گفت:مرد حسابی بگذار بخوابم، به من چه كه آفتاب می زند، شاید آفتاب بخواهد نیمه شب در بیاید،من هم باید نیمه شب بلند بشوم. عجب گیری افتادیم ها !!!

  بیت المال

خمپاره که می زدند طبیعتاً اگر در سنگر نبودیم خیز می رفتیم تا از ترکش آن محفوظ بمانیم. بعضی صاف صاف می ایستادند و جنب نمی خوردند و اگر تذکر می دادی که دراز بکش، می گفتند: بیت المال است. حالا که این بنده خدا به خرج افتاده نباید جاخالی داد. حیف است، این همه راه آمده خوبیت ندارد.

ورود كلیه بردران ممنوع

شیشه در وردی ناهار خوری شكسته بود. این عبارت را با ماژیك قرمز روی كاغذی نوشته و به دیوار چسبانده بودنند:«ورود كلیه برادران ممنوع». موقع ناهار بود. سالن هم در دیگری نداشت. یعنی چه؟ هیچ كس تصور نمی كرد در بسته نباشد یا این كه قضیه شوخی باشد چند نفری رفتند پیش مسئول مربوط و داد و فریاد راه انداختند:«این چه وضعشه، در چرا بسته است، این كاغذ چیه كه نوشته اید؟» و از این حرف ها. بعد راه افتادند رفتند آشپزخانه. البته از در پشتی كه مخصوص مسئولان بود. جریان را كه تعریف كردند سر آشپز خندید و گفت:«اولاً در بسته نیست باز است. ثانیاً ما نگفتیم كلیه. گفتیم كلیه، برای همین روی لام تشدید نگذاشتیم».حسابی كفری شدیم. فكر همه چیز را می كردیم الا این كه آشپزها هم با ما بله!

شیشه در وردی ناهار خوری شكسته بود. این عبارت را با ماژیك قرمز روی كاغذی نوشته و به دیوار چسبانده بودنند:«ورود كلیه برادران ممنوع». موقع ناهار بود. سالن هم در دیگری نداشت. یعنی چه؟ هیچ كس تصور نمی كرد در بسته نباشد یا این كه قضیه شوخی باشد چند نفری رفتند پیش مسئول مربوط و داد و فریاد راه انداختند:«این چه وضعشه، در چرا بسته است، این كاغذ چیه كه نوشته اید؟»

احوالپرسی

می گویند جواب های، هوی است و كلوخ انداز را پاداش سنگ! وقتی مثل آدم احوالپرسی نكنی نباید توقع داشته باشی ملاحظه ات را بكنند.

ـ چطوری یا نه؟ خوب بودی بدتر شدی؟

ـ الحمدلله. تو چطوری؟ سرت درد می كرد پایت خوب شد؟

رفت و برگشت

تقلید در كلیات به جایی بر نمی خورد، وای به وقتی كه پای جزئیات به میان آید، آن هم در زبان غیر مادری.

ـ گیر عجب آدمی افتادیم ما!

ـ خودت گیر عجب آدمی افتادی!

جوان چهارده ساله

پیرمردی بود از تك و تا افتاده اما در قبول مسئولیت به كم تر از حضور در خط مقدم و منطقه عملیاتی رضا نمی داد.

ـ تو بااین سن و سال می خواهی بیایی جلو كه چه بشود؟

ـ من دیگر آدم قبل نیستم بعد از این مدت كه جبهه بوده ام دیگر مثل پسرهای چهارده ساله جوان شده ام!

 

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

 


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 40

درباره : شهدا(امیر محمدنظری) , خاطرات ,

نمایش این کد فقط در ادامه مطلب برای قرار کد مورد نظر به ویرایش قالب مراجعه کنید
برچسب ها : شهدا*مسجد*جبهه*سیدالشهدا*سیدشهدا ,

مطالب مرتبط
شهدا

تاریخ : یکشنبه 08 تير 1393 نویسنده : محمدرضا کریمی l بازدید : 36

ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


مطالب گذشته
» سخن صوتی آنلاین رهبر(پیام ولایت) »» پنجشنبه 12 تیر 1393
» ماه مبارک رمضان »» یکشنبه 08 تیر 1393
» وصیت نامه شهدا »» یکشنبه 15 تیر 1393
» جغله های جهاد »» یکشنبه 15 تیر 1393
» دانلود سرود خوانده شده در مسجد »» جمعه 13 تیر 1393
» دهه تکریم و غباررویی مساجد +تصاویر »» جمعه 13 تیر 1393
» دانلود اذان محمد اریکه(استاد اذان و مداحی شهرستان رباط کریم)+اذان راغب مصطفی غلوش + تصاویر »» جمعه 13 تیر 1393
» شهدا »» جمعه 13 تیر 1393
» شرح حدیث اخلاق= تلاوت قرآن »» جمعه 13 تیر 1393
» شرح حدیث صبر(امام خامنه ای) »» جمعه 13 تیر 1393
آمار کاربران

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
برای اطلاع از آپیدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شوید تا جدیدترین مطالب به ایمیل شما ارسال شود

نظر سنجي
نظر تو در مورد فعالیت های مسجد چیه؟








تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به مســــــجــد ســـیدالشــــــهـــــــدا مي باشد.

جدید ترین موزیک های روز



طراح و مترجم قالب

طراح قالب

جدیدترین مطالب روز

فیلم روز

مســــــجــد ســـیدالشــــــهـــــــدا